کف دستمو وا میکنم میبینم آینمو هزار دفعه
میگه بهم روم سیاس لبهام تیزه تو مشتت فشار نده
تا امیدت بسایت همه داراییت جسارته
پشتتم تو نورت کافیه خستهام ولی از قضاوتت
نه نگاهم به ساعته نه نقابم به رخ
من از اونام که جلوت رامم بشه میترسی از اطاعتت
بیشرمم و موندنم توت درنمیام از خجالتت
همه و تم هم مبهوت رها شده تو اسارتت
آرومی یا مگه از پشت پلکت بیرون میبینم بدنت خوابه
میبینم ذهنتو پره اتاقه من توی یکی از اتاقها جام
بعضیا درشون قفله بعضیا باز کامل
اولین باره که میبینم من نیستم تنها سایه
نه من نیستم تنها سایه
میبینم خونها، روزهاست که میچکن از ابروها
کسی دیگه به فکر سایهها نی تو مدرسه خوکها
کلی صورت پر از کدورت تو اجتماع ترسوها
همه جور و ناجورها پشت نورمها و دستورها
همه هم اسیرن هم رها همه هم دردند هم دوا
خوک و میان دنیا کور و کوچیک پول میخورن و میذارن نونو تو جیب
به نظرت اینا میبینن شعورو تو چی میخرن غرور تو قوطی
پشت ویترین تو بوتیک همه وارد نه تو یه ورودی
همه یکدست میشن تو روتین پشت پلکها قهل میخورن و میآن بیرون از دهن و گروهی
ولی سایهها یاغی ذهنن
توی اتاق تنها تو زندان
حتی آینهها تصویرشونو انعکاس نمیدن انگار
همه پی جنگ و انتقامند توی دستشون آینهها سلاحند
میزنن تو صورت هم تا سیاهی نگیره حتی رنگ چهرهها هم
میزنن خونها، روزهاست که میچکن از ابروها
کسی دیگه به فکر سایهها نی تو مدرسه خوکها
کلی صورت پر از کدورت تو اجتماع ترسوها
همه جور و ناجورها پشت نورمها و دستورها
خونها، روزهاست که میچکن از ابروها
کسی دیگه به فکر سایهها نی تو مدرسه خوکها
کلی صورت پر از کدورت تو اجتماع ترسوها
همه جور و ناجورها پشت نورمها و دستورها
همه هم اسیرن هم رها همه هم دردند هم دوا
همه هم اصلند هم ادا همه هم وصلند هم سوا
همه هم اسیرن هم رها همه هم دردند هم دوا
همه هم اصلند هم ادا همه هم وصلند هم سوا
همه هم اسیرن هم رها همه هم دردند هم دوا
همه هم اصلند هم ادا همه هم وصلند هم سوا
همشون میشن تش غذا
هممون میشیم تش غذا
هممون میشیم تش غذا
هممون میشیم تش غذا
هممون میشیم تش غذا